چه خبر از موزیرج

Archive for the ‘طنز’ Category

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت از روی مهره‏های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‏ها را برد.

مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه‏ها که از پشت نرده‏های حياط تيمارستان نظاره‏گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره باز کن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست میگويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه‏ام. ولی احمق که نيستم!

Advertisements

داستانی که در زیر نقل میشود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀمان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.

چاره ای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.

یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است… کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد به صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه ها، عمو سبزی فروش را همه بلدید؟
گفتند: آری!
گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه.
بچه ها گفتند: آخر عمو سبزی فروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچه ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزی فروش . . . بله. سبزی کم فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ … بله»

فریاد شادی از بچه ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می خواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم. با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزی فروش! . . . بله
سبزی کم فروش! . . . بله
سبزی خوب داری؟ . . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزی فروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . بله
شبهات تاریکه؟ . . . بله
عمو سبزی فروش! . . . بله

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک شکل و یک رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما هم صدا شدند، به طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به خیر گذشت!»

بیستم جولای ۱۹۶۹، نیل آرمسترانگ به عنوان فرمانده ماه نشین آپولو ۱۱، اولین انسانی‌ بود که بر سطح ماه قدم گذاشت. به لطف فرستنده‌های تلویزیونی اولین کلمات او به زمین مخابره و توسط میلیون‌ها نفر شنیده شدند:
«این گامی کوچک برای انسان، و جهشی عظیم برای انسانیت است.«
«that’s one small step for man, onegiant leap formankind»

ولی‌ درست پیش از بازگشت به ماه نشین، آرمسترانگ جمله معماگونه دیگری را نیز بر زبان راند:
«الان وقتشه آقای گورسکی!«
«good luck, mr. Gorsky»

خیلی‌ از دست‌اندرکاران ناسا با شنیدن این جمله آن را نوعی کرکری خوانی با یک فضانورد رقیب روسی ارزیابی کردند. اگرچه بعد از تحقیقات معلوم شد که هیچ فضانوردی، اعم از آمریکایی‌ و یا روسی به نام «گورسکی» در پروژه‌های فضایی آن دوران وجود نداشته است.

در طول سالیان، افراد زیادی آرمسترانگ را درباره این جمله «الان وقتشه آقای گورسکی!» سوال پیچ کردند. ولی‌ پاسخ آرمسترانگ همیشه تنها لبخندی بود و بس. در پنجم جولای ۱۹۹۵، در جلسه پرسش و پاسخی که بعد از یکی‌ از سخنرانی‌های آرمسترانگ در فلوریدا برگزار شده بود، یکی‌ از خبرنگاران دوباره این پرسش ۲۶ ساله را از آرمسترانگ پرسید. اینبار در میان تعجب عمومی‌ آرمسترانگ آماده پاسخگویی بود. وی با اظهار این که آقای «گورسکی» فوت کرده و به همین دلیل او احساس می‌‌کند که می‌‌تواند راز این معما را فاش کند، داستان را اینگونه برای خبرنگاران مشتاق شرح داد:

یکی‌ از روزهای سال ۱۹۳۸، وقتی‌ که نیل کوچک پسر بچه‌ای ساکن شهرکی واقع در غرب میامی بود، به هنگام بازی بیس بال در محوطه پشت خانه‌شان، ضربه شدید دوستش توپ را به حیاط خانه یکی‌ از همسایه‌ها می‌‌فرستد و از بخت بد توپ درست در نزدیکی‌ پنجره اتاق خواب این همسایه‌ها که آقا و خانم گورسکی نام داشتند فرود می‌‌آید. و آرمسترانگ جوان که یواشکی برای برداشتن توپ داخل حیاط این زوج خزیده بود، صدای فریاد خانم گورسکی را از پنجره اتاق خوابشان به وضوح می‌‌شنود: «چی‌؟؟ سـ.کــ.س؟؟! آقا از من سـ.کــ.س می‌‌خوان؟؟! خوب گوشاتو وا کن آقای گورسکی! هر وقت این پسر همسایمون تونست روی ماه راه بره تو هم میتونی‌ ترتیب منو بدی!!«

تو یه مدرسه در آمریکا از دختر بچه‌های دبستانی خواسته شد شغل آینده شون رو نقاشی کنند این نقاشی یکی از اونهاست به نظر شما این چه شغلیه؟؟؟؟


اگه جوابشو میدونی که هیچ ولی اگه نمیدونی :
همان طور که تو شکل می بینید یه زنیه که تو کاباره‌های رقص داره می‌رقصه! و مردم هم دارن بهش پول میدند. چه آرزوی عجیبی!! جالب بود مگه نه….

یک فروشگاهی که شوهر می‌فروشد تنها در نیویورک باز شده. جائیکه یک زن ممکن است برای انتخاب یک شوهر آنجا برود. ما بین دستورالعمل‌های در ورودی یک توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد. (شما ممکن است فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید) 6 طبقه موجود است با ویژگی‌های مردان، که هر چه خریدار بالا می‌رود ویژگیها هم افزایش می‌یابد. اما یه شرطی است: شما ممکن مردی را از یک طبقه ویژه انتخاب کنید یا ممکن است شما طبقه بالاتر رو انتخاب کنید اما شما نمی‌توانید به طبقه پایین‌تر برگردید مگر برای خروج از ساختمان.


طبقه‌ی اول
این مردان شغل دارند و خدا رو دوست دارند.

طبقه‌ی دوم
این مردان شغل دارند- خدا و بچه‌ها رو هم دوست دارند.

طبقه‌ی سوم
این مردان شغل دارند- خدا و بچه‌ها رو دوست دارند و خیلی خوش قیافه هستند.


طبقه‌ی چهارم
این مردان شغل دارند- خدا و بچه‌ها رو دوست دارند- خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می‌کنند.
قبولش برام واقعا سخته… باورم نمیشه
هنوز او میرود به طبقه پنج و شرایط را می‌خواند.

طبقه‌ی پنجم
این مردان شغل دارند- خدا و بچه‌ها رو دوست دارند- مجلل هستند- در کار خانه کمک می‌کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت و شرایط رو خواند.

طبقه‌ی ششم
شما 4363012 مین بازدید کننده‌ی این طبقه هستید. در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است.

با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر … لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید.

 

 

 


 


آخرین مطالب بلاگ را در ایمیلتان بخوانید

به 2 مشترک دیگر بپیوندید

آمار

  • 20,343 بازدید

توئیت‏های من

Advertisements